خرید بک لینک

درباره سایت

تمام حرف های نگفته ام

امکانات وب

میدونید... خسته شدم... چرا زندگی اینجوریه؟؟دلم میخواد عقب بکشم، برم عقب، تکیه بدم، پامو بندازم رو پام، یک فنجون کاپوچینو داشته باشم، و بشینم زندگی و روزگار و بخت و اقبال خودمو ببینم... ببینم واقعا تلا

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 23:34

ساعت نه و نیم کلاسم تموم شد

تا رسیدم خونه شد ساعت ده...

از اون موقع تا الان چهار تا قرص استامینوفن کدیین خوردم بلکه سردردم خوب بشه

اما اصلا انگاااار نه انگااااااار...

حالا یه قرص خواب خوردم شاید خوابم ببره

سرم داره منففففجر میشه... چشمام قرررررمز شدن و میسوزن، چشمام شدن بع اندازه یه نخود...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 23:34

اونقدر درد و غم زیاد شده که واقعا هیچ حرفی برای گفتن نیست... هیچ چیزی برای به اشتراک گذاشتن نیست...هیچ وقت نمیتونستم فکرشو بکنم که به روزی اینجوری بشیم... که از در و دیوار برامون بباره... شنبه امتحان

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 23:34

چقدر آدما میتونن عوضی و حیوون و وحشی و عقب مونده و... باشن...

هرکوفت و زهرماری که به سرمون میاد حقمونه... چون خیییییییییییییییلی سنگدل هستیم...

چطور میشه که رفت و یه درمانگاه رو آتیش زد؟!!! یعنی واقعا باید اینجوری با آدمایی که مریض هستن رفتار کرد؟! اونا همینجوری چیزی برای از دست دادن ندارن... خانوادههاشون همینجوری دارن میسوزن از غم و ناراحتی...

این وحشیگریا مال قرن و دوران زندگی ما نیست... واقعا خیلی زشته...

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 23:34

صفحه رو باز میکنم که یکم بنویسم...اما فقط به صفحه سفید نگاه میکنم... دستم به نوشتن نمیره...چی بنویسم؟!...اینکه هر لحظه امکان داره عزیزترینامونو از دست بدیم... اینکه در عین حال گرونی داره کشور رو بگا م

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 23:34

بعد این همه سال شعار و دروغگویی و ریاکاری و گول زدن... تازه فهمیدم همه حرفا دروغه... ما مردم از همدیگه متنفریم و حاضریم یکی دیگه بمیره و مریض بشه اما ما نشیم... چقققققدر ما آدمای دورو و ریاکاری هستیم.

برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 23:34

صفحه بندی