برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 23:34
ساعت نه و نیم کلاسم تموم شد
تا رسیدم خونه شد ساعت ده...
از اون موقع تا الان چهار تا قرص استامینوفن کدیین خوردم بلکه سردردم خوب بشه
اما اصلا انگاااار نه انگااااااار...
حالا یه قرص خواب خوردم شاید خوابم ببره
سرم داره منففففجر میشه... چشمام قرررررمز شدن و میسوزن، چشمام شدن بع اندازه یه نخود...
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 23:34
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 23:34
چقدر آدما میتونن عوضی و حیوون و وحشی و عقب مونده و... باشن...
هرکوفت و زهرماری که به سرمون میاد حقمونه... چون خیییییییییییییییلی سنگدل هستیم...
چطور میشه که رفت و یه درمانگاه رو آتیش زد؟!!! یعنی واقعا باید اینجوری با آدمایی که مریض هستن رفتار کرد؟! اونا همینجوری چیزی برای از دست دادن ندارن... خانوادههاشون همینجوری دارن میسوزن از غم و ناراحتی...
این وحشیگریا مال قرن و دوران زندگی ما نیست... واقعا خیلی زشته...
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 23:34
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 23:34
برچسب: نویسنده: بردیا محمدی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 23:34